آسمان زندگی
یه خونه تکونی کوچولو کردم میخواستم آماده بشه بعد خبر بدم دیدم دیر میشه میخوام قالبش را عوض کنم هنوز وقت نکردم من از ارتباط یک طرفه خوشم نمیاد دوست ندارم من همش برم وبلاگ بخونم و کامنت بگذارم بعد همون ها اصلا به وبم هم نیایند میدونم بعضی ها وقت ندارند و میدونم بعضی ها اصلا خوششون نمیاد از وبم درصورتیکه من میخونمشون شاید منم از وب خیلی ها خوشم نیاد ولی اگه ببینم لینکم کرده لینکش میکنم و حداقل سال یه باری سر بهش میزنم و تبریک عید را میگم / که صد البته بیشتر از اینه و هیچ اجباری هم نیست تعدادی هستند معدود و کم که اگر لینکم نکنن بازهم لینکشون میکنم فقط به خاطر چیزهایی که تو این مدت ازشون یاد گرفتم وبم را عوض کردم یه آدرس جدید هرکس تمایل داره با من بمونه تمایل داره دوست بمونیم یه دوستی دو طرفه نه یک طرفه بیاد زحمت بکشه کامنت بگذاره بگه که میخواد جز دوستای مجازیش باقی بمونم و حتما آدرس وبلاگش را تو کامنتش بگذاره و لطف کنه آدرس جدیدم را که براش فرستادم لینکم کنه همین این وبلاگ هست گاهی بهش سر خواهم زد نظرات جدید و قدیمی را خواهم خوند دل کندن ازش سخته بهش عادت کردم مخصوصا عاشق این قالبشم خبری در راه است لطفا هر کس تمایل داره باهام بمونه برام کامنت بگذاره تا آدرس جدیدم را بهش بدم البته فعلا فرصت دارید عید را خیلی زیاد بهتون تبریک میگم امیدوارم تو سال جدید هرچی به صلاحتونه همون پیش بیاد خواهرشوشو بزرگه از شیراز اومد خواهر شوشو سومی که تازه عروسیش بود باردار شده بود 2 ماهه که بچه اش افتاد دختر خواهرشوشو بزرگه دو قلو بارداره مادرشوشو یکی دو دفعه بسیار غیر مستقیم و بی ربط به موضوع گفته همه بهم میگم پسرت دیگه سنش بالاست پس کی من : اولین جمعه 91 خواهرشوشوها را دعوتیدیم به صرف : سوپ / کشک و بادمجان/ خورشت آلو اسفناج/ مرغ / ساندویچ پیتزایی / ژله مخلوط با کرم کارامل و سرانجام بعد از 6 ماه خواهرشوشو سومی ما را صدقه سری خواهرشوشو بزرگه که از شیراز اومده همه دارن دعوتش میکنن دعوتید .عجب خسیسه این این من نمیدونم چه قدر رو داره من تندی پاگشاش کردم دوباره دعوتش کردم کلی برای جهاز کمکش کردم اما وقتی عروسی کرد انگار نه انگار آخه آدم انقدر سیب زمینی.تازه موقع تولدم تا زمانیکه نمیدونست تندی قبول کرد که میاد خونه ما وقتی فهمید تولدمه نیومد دیشب هم منزل خواهر شوشو دومی دعوت بودیم من نمیدونم اونجا چه خبر بود همه در سکوت فقط بهم نگاه میکردن بساطی داشتیم دیشب همه اعصابا داغون بود راستی رابطه ام با برادر شوشو خیلی خوب شده خیلی هوام را داره فکر میکنم فکر نمیکرده زن داداشش به این خوبی باشه عیدانه ام همش شد شوشویی خب به خاطر اینکه زیاد خبرایی بوده اونجا دیگه و دیگه اینکه با هلو سر اینکه بهم غر زد چرا همش میگم با سفره 7 سینمون عکس بندازیم دعواییدیم. عکس 7 سینم تو ادامه مطلبه فقط چرت و پرت گفتم دلم میسوزه اینو داشته باشید تا بعد : سبز، سبز، سبز، سبزینه نگاهی دارم سرو، سرو، سرو، سرو گون نگاری دارم مهر، مهر، مهر، مهربان غزالی دارم شعر، شعر، شعر، شاعرانه بهاری دارم آیا ، نه این تمامی خوشبختی دنیاست ؟
نوشته شده در : اواخر بهمن از این ولنتاین فقط یه تبریکش برا ما موند سالای دیگه یه چیزی بود شامی، کفشی ،پاستیلی .... اشکال نداره باز خدا را شکر تبریکش موند برام نوشته شده در ابتدای اسفند من از محل کارم یه ماموریت به مشهد گرفتم برای برگزاری آزمون جامع مدرسه ای که زیر نظر موسسه ی ماست . مکان که تو مدرسه بود پول غذا را هم میدادند هلو گفت نمیتونم مرخصی بگیرم البته میتونست ولی منم خیلی اصرار واقعی نکردم چون هم مییخواستم یه مدتی ازش دور باشم هم میخواستم یه کم تو این سفر فکر کنم و دلم براش تنگ بشه (که البته خیلی نشد) تنها بودم کسی از دوستام هم نمیشد بیاد به خواهرشوشو آخری گفتم اونم از خدا خواسته آنی قبول کرد و بلیت قطار گرفتم که البته هنوز پولش را بهم نداده . 18 اسفند حرکت کردیم 19 اونجا بودیم اول رفتیم خونه دخترخالم .یه دختره باهاش هم خونه ای بود خیلی ........ بود .دخترخالم عضو گروه کوهنوردی مشهده به لیدرشون که باهاش آشنا بود گفت اومد رفتیم روستا و آبشار اخلمد که خوش گذشت فقط آخرش لیدرشون میخواست به یکی کمک کنه نخوره زمین (یه رهگذر) بدبخت با مخ اومد پایین خدا را صدهزار مرتبه شکر طوریش نشد . ما دقیقا روزهای برفی مشهد بودیم تا حالا مسافرت زمستانی و برفی نرفته بودم که رفتیم و خلوت هم بود حرم امام رضا برای همه هم دعا کردم . ما چون خیلی خسته شده بودیم ساعت 7 عصر خوابیدیم تا 6 صبح و این هم اتاقی دخترخالم رسما من خودم شنیدم با سه تا پسر قول و قرار گذاشت یکی را پیچید یکی را قربون صدقه اش رفت و از خداش بود زودتر بره ببینتش یکی را هم به زور و اصراره پسره قبول کرد ببینتش 8 رفت بیرون ساعت 6 صبح هنوز برنگشته بود. خواهرشوشو بیدار بود صبح می گفت من ترسیدم این دختره نره چندتا پسر بیاره تو خونه ما کاری از دستمون برنماید این دخترخاله ات چه طور با این زندگی میکنه و منم به همین مسئله فکریدم و به جایی نرسیدم وقتی کاری نمیتونم براش انجام بدم بهتره اظهار نظر هم نکنم .شنبه اول صبح رفتیم مدرسه و اولین آزمون را گرفتیم .مدرسه شون ابتدایی پسرونه بود با بچه هایی شیطون و بامزه.عصر هم رفتیم بازار رضا که چه کلاهی سرمون رفت اونجا بگذریم .راستی خواهرشوشو برای خانواده خودش سوغاتی خرید و من برای خانواده خودم هی فکر میکردم نکنه زشت باشه ولی خودش این طور انجام داد . خرجمون هم پیکی کردیم که اولش نگران بودم نکنه این خواهرشوشو زیرآبی بره (آخه سابقه داشته) که خدارا شکر پیکش را حساب کرد .البته از این نگذریم که شام و نهار تقریبا 70 درصد یا بیشتر با اون بود از بس از خونه شون کنسرو و تن آورده بود .اون چند روز یه وعده برنج هم نخوردیم . یکشنبه رفتیم زیست خاور دوشنبه رفتیم الماس شرق بازارهای بین المللی و پارک ساحلی آفتاب که اصلا خوب نبود هیچ کدومشون . سه شنبه هم رفتیم 17 شهریور رو هم رفته بد نبود سفر با خواهرشوشو فقط رسما پای من شکست از بس من را این بازار و اون بازار برد من این جوری دوست ندارم میگم آدم چیزی که احتیاج داره میخره دیگه تموم میشه نه اینکه مثلا من کفش بخوام بخرم اما تو مغازه ی بلوز فروشی هم برم من اگه بخوام کفش بخرم یک راست میرم مغازه کفش فروشی ولی خب ایشون مغازه ای از دستش جا نموند . همچین یه خرده هم ترسو تشریف داشتند که نکنه گم بشوند برای همین حاضر نبود تنهایی بره خرید . من دوست داشتم سینما 5 بعدی الماس شرق را برم که زمانی که ما رسیدیم سانسش تموم شد . و دوست داشتم باغ وحش برم که بنا به توصیه دوستان نرفتم دوست داشتم پارک ملت قسمت شهربازیش برم ترن سوار بشم که خب با اون برف بد شهربازی بسته بود .دوشنبه اش هم مدارس تعطیل شد و ما اجبارا 4 تا آزمون را سه شنبه برگزار کردیم. ولی کلا خواهرشوشو خیلی راضی بود و خیلی می گفت خوش گذشت . معلومه از بس این بازارها را طی کشید . هلوی منم تا توی قطار به استقبالمون اومد . ساک خالی کرده نکرده یهو یه سفر شمال پیش اومد یکی از دوستان خانوادگی زده بود به بابام که ویلام خالیه زود پاشید بیاید تا عید نشده جاده ها شلوغ بشه . هلو جان ما هم که تو این مدت که من نبودم از جمعه دیگه سر خونه نزده بود (من عصر پنج شنه رفتم و ظهر چهارشنبه برگشتم ) تازه مثل اینکه درست هم خداحافظی نکرده بود مام یارش دلخور بود منم اصلا به روش نیاوردم خودش میگفت تو که تو اون خونه نبودی منم انگیزه ای نداشتم برم . وقتی این حرفا را میزنه حالم بد میشه فکر میکنم پس اون مزخرفاتی که تو میگفتی و مامانت می گفت که میشی پسر این خانواده این طوری بود باید همچین رفتاری بکنی حتی یه زنگ هم نزنی . تازه رفته ماشینش را داده به مامان من ببره روغن و ... را عوض کنه .تا زمانیکه من بودم نذاشتم این کار را بکنه و به مامانم بگه حالا که من رفتم چشمم را دور دید به جای اینکه ماشین مامان اینای من را بگیره بگه دم عیدی میرم کاراش را بکنم چون پدر زنم مریضه و مادرزنم شاغل تازه ماشین خودشم داده اینا براش درست کنن . به جای اینکه پسر باشه برای خانواده من انگار دشمنشونه اینا را که فهمیدم مخم سوت کشید برای همین حرف شمال که شد که جمعه بریم بهش زنگ زدم به محض اینکه گفت نه گفتم باشه پس من خودم باهاشون میرم . باهام خوب بود میگفت دلش برام خیلی تنگ شده برای همین در مقابل جبهه گیری های من و بی اعتنایی هام خم به ابرو نمی آورد شمالم گفت اگه دوست داری برو باهاشون منم هنوز ساکم را خالی نکرده پر کردم از لباسام و وسایلم را دوباره آماده کردم شب ساعت 10 بود اومد خونه دید این طوره منم هیچی نگفتم فقط قبلش بهش اس داده بودم که اگر میخواستی با من باشی مرخصی میگرفتی و میتونستی بگیری چرا همیشه وقتی خودت بخوای بهت مرخصی میدن وقتی من میگم بگیر میگی مرخصی نمیدن . خونه که اومد بعد از شام زنگ زد به محل کارش فکر کن ساعت 11 شب و گفت میخوام برم مرخصی اونا هم زودی قبول کردن . البته مامانم میگفت اگه هلو نیاد تو را هم نمیبریم مگر اینکه بیاد بگه زنم را ببرید ولی خب من شمال که رسیدیم هوا عالی بود و چند ساعت بعد از ورود ما ابر شد و روز بعد هم برفی .خلاصه که من امسال هرجا رفتم همه میگفتن تا قبل از اینکه بیای هوا عالی بوده و تو که اومدی برف گرفته . من خدایی دلم نمیخواست هلو بیاد چون خیلی خیلی از دستش دلگیر بودم و اصرار هم نکردم خودش میگفت میام که ثابت کنم دوست دارم و حرف تو هم برام با ارزشه اما روی هم گذشته سفر خوبی بود و به قول هلو از بقییه سفرهای متاهلیمون بیشتر خوش گذشت با اینکه برف بود و با اینکه کم اونجا بودیم . دوشنبه صبح هم راه افتادیم برگشتیم. وای مردم از بی اینترنتی از وقت تنگ از آپ نکردم دلم اینقدر شده بود برا آپ کردن فهمیدید چه قدر تاریخ این نوشته : ابتدای بهمن 90 من کلا رابطه نمیتونم با کسی برقرار کنم داشتم به همکارام چند وقت پیش می گفتم آره یکی من را تو دانشگاه دید و شروع کرد از زندگی زناشویی اش حرف زدن و از شوهرش و غیره که تازه ازدواج کرده بود (1 ماه) و خیلی بچه بازی هایی می کرد که من کلی براشون تعریف کردم خندیدیم دانشگاه رفته بودم دنبال مدرکم و گرفتمشششششششششششششش بزن دست قشنگه رو خلاصه کلی در حال تعجب بودیم که جالبه بعضی ها چه زود صمیمی میشن و من گفتم آره من اصلا این طور نیستم یادتونه من که تازه اینجا اومده بودم یه یکی دو هفته ای طول کشید تا باهاتون راحت باشم و دو کلام حرف حداقل کاری بزنم که بچه ها دراومدن گفتن دو هفته طول نکشید جناب یه دو سه ماهی طول کشید ما همش خودمون را می کشتیم و چه قدر باهات حرف میزدیم بلکه تو یه کلام حرف بزنی خلاصه کلا آدمی هستم که دیر ارتباط برقرار می کنم برای همین از اولش با مامانم مشکلاتی داشتم از همون نوجوونی میگفت چرا نمیای بشینی مثل دخترای دیگه برام حرف بزنی منم خب یه حرفایی را میزدم یه حرفایی اصلا برام اهمیت نداشتن که بخوام بگم و یه حرفایی هم رازهام بودن که نمیخواستم به کسی بگم خلاصه اینکه همون حرفایی که به نظرم مجاز بود برای خانواده تعریف کنم مامانم را راضی نمی کرد و مدام ازم میخواست باهاش حرف بزنم تو نوجوونی که این طور بود و این مشکل کم حرف زدن من ادامه داشت تا ازدواجم و سعی میکردم بیشتر حرف بزنم چون مامی فکر میکرد نکنه مشکلی داشته باشم تو زندگیم . ولی خب به غیر از این مشکل چیزای دیگه ای که بینمون پیش اومد و باعث ناراحتی شده بود که مامان با توجه به اینکه برای خواهرم یه مشاوره رفته بود (برای برنامه ریزی درسی ) و ازش خوشش اومده بود گفت میرم پیشش ببینم باید با تو چه کار کنم. مثلا مامی زیاد دوست داره به من کمک کنه و بیاد کارام را بکنه چندین بار سر این قضیه باهم دعوامون شده حتی یه بار جلوی هلو که مامی خیلی ناراحت شد و دلش شکست که جلوی هلو بهش چیز گفتم. من دوست نداشتم بیاد کارام را بکنه مامی میگه تو غیر دخترای دیگه هستی دخترای دیگه خوشون هم میاد تو چته و خلاصه رفته بود پیش اون مشاور تنهایی منم مخالفت نکردم اومد گفت تو هم باید بیای ما هم جلسه اول را باهم رفتیم خانمه گفت مادرت دوست داره خودش را برای شما دوتا فدا کنه و تو چون خودش را زیاد سپرت میکنه مدام فکر میکنی کله اش تو حریم خصوصیته برای همین ناخودآگاه خشم زیادی ازش داری و حتی مثلا اگه با کسای دیگه منفی بین نباشی با مامیت هستی و میخوای اعتماد به نفس و بزرگی خودت را ثابت کنی اما نمیفهمی که مامانت نمیخواد بگه تو کوچیکی یا تحقیرت کنه اون فقط می خواد برات همه کار بکنه از کارهای بزرگ تا کارهای کوچیک مثل نظافت خونه چون دوست داره و به غیر از تو وخواهرت کس دیگه را نداره پس همه امیدش شمایید و وقتی میاد با عشق یه کاری را برات انجام میده و تو با برخورد بد یا حداقل اعتنا نکردن و ناراحتی از خودت بروز میدی احساس افسردگی پیدا میکنه کتاب از حال خوب به حال بد را بهم داد و توصیه کرد که یه سری از تمریناش را انجام بدم و دو سه جلسه دیگه تنهایی برم پیشش . یه خرده موثر بود البته نه در حرف زدن من در شناخت افکار دیگران ما از این خونه های مسکن مهر ثبت نام کردیم سال 87 که قراره تقریبا 6 ماه دیگه بهمون بدهند واقعا خسته نباشند انقدر کار میکنند و زحمت میکشند . هلو جان دوستای زیادی داره و همه مدل از فشن مو تیغ تیغی بگیر تا پیرمرد .یه چندباری که رفته بودیم سر مسکن مهرمون یه نگهبانی داشت که هلو باهاش دوست شد یعنی دفعه اول که رفته بودیم خیلی دیر پیدا کریدم هلو توپش پر بود و عصبانی که اون مرده آرومش کرد و باهم دوست شدن ما یه تعدادی سکه داشتیم که برای همین مسکن مهر گذاشته بودیم البته خیلی کم وقتی فروختیم شد 4 میلیون. هلو عاشق باغ و گردش و بیرون شهر و خیلی دلش می خواست یه باغ بخره و دنبالش هم بود که پول کم یه زمینی چیزی بخره این مرده چند وقت پیش حرفش شد که باباش فوت کرده یه تیکه زمین بهش داده و اونم چون میخواد بره مکه میخواد بفروشه 5 میلیون که خب هلو رفت دید و پسندید و خرید جمعه بعدش ما را برد ما اولش شکه شدیم فقط یه زمین بود تقریبا شکل نیم دایره و پر از تیغ حالا به این کاری نداریم یه روز که از همون روزها در عنفوان خرید مرده بهش گفته بود من را برسون سر کارم بعدم برو از فلان جا زنم را بیار پیشم هلو هم یه خرده گیج شده بود مرده بهش گفته بود آره زنم مریضه منم یکی را صیغه کرده . حالا این مرده بهش نمیشه نگاه کرد البته تقریبا 40 سالشه در ضمن مریضی زنش پادرده همین و بس . مرده انقدر بد تیپه تازه به هلو گفته یه ده بیست تومن هم بهم بده بدم زنم .بعدم انتظار داشته هلو برده زنش را از اون ور شهر بیاره براش تو یه اتاقک نگهبانی تا صبح حال کنن بعدم صبح زود گفته با تاکسی زنم را میفرستم بره خونشون این نمونه کاملا این بیت شعره که میگه شب که دراومد بیا صبح که نمیدونم چی چی شد برو یعنی مثل ماه باش و به هرجا قانع باش مثل یه اتاق 4 متری نگهبانی ....... خلاصه ندیده بودیم یارو تو نون خودش و زن و بچه اش مونده یکی دیگه را هم گرفتار خودش کردههههههههههههههههههه ای داد بی داد من به هلو میگم زن گرفته هیچی من به این فکر می کنم اون زن چه جوری اومده زنش شدهههههههههههههههههههههههههههههههههههه یکی جواب سوال منو بده گیرپاچ کردم
امروز نوشت: بهش خیلی وقته گفتم امسال یا برام مانتو بخر یا چادر و گفته بودم دلم پوسید شونصد قرن منو یه رستوران نبرید میگه نه امسال تو بحرانیم از قبل می دونست مقداری پول تو خونه داریم از حقوقم باقی مونده بود. دیشب:پاشو پول را بردار بریم برات خرید کنم و شام هم بیرون بخوریم من : نه ولش کن الکی پولمون را هدر ندیم اون : نه پاشو بریم . . . . سرانجام من راضی میشم میریم بیرون بدم میاد از اینکه با پول خودم برام چیزی بخره دیر رفته بودیم چادر فروشیه بسته بود به زور من را برد مغازه دوستش که کفش فروشی داره . یه کفش خوشمل برداشتم آخرش هم به زور انقدر رفتیم همه رستورانا یا بسته بودند یا غذاشون تموم شده بود . گفتم منم این بار کباب نمی خورم همش حرف تو بوده من فست فود میخواو قسمت نبود فقط یکی غذا داشت بازم کباب خوردیم با حقوقم حس خوبی ندارم این پست و پست قبلی و پست بعدی را قبلا نوشته بودم زودتر از ماجرای کارم فقط ماجرای کار خیلی بهمم ریخت تندی نوشتم و همون موقع هم گذاشتم ولی این پست و پست بعدی و قبلی برای قبل از اون موقع هستش بعضی اوقات تکرار مکررات لازمه و واجب مثلا ما هر روز نماز میخونیم خب تکراریه دیگه و این تکرار مکررات گاهی لازم و واجب میشه همه مون زیاد در مورد پروفسور حسابی شنیدم و خوندیم و دیدیم من کلا هر وقت حرف های ایرج را گوش میدم تا یک هفته تحت تاثیرشم و کلا به خنگولی خودم لعنت میفرستم و تلاش میکنم زبان یاد بگیرم بعد فرانسه و بعد آلمانی و شعر بخونم و شعر بسرایم و بوستان و گلستان بخونم و حافظ بخونم و موسیقی کلاسیک گوش بدم و رویا پردازی کنم و درجه استادی بگیرم و .......................................................................................... این نقطه چین زیادی که گذاشتم یعنی غیره اش خیلی زیاده امروز داشتم برای پیک عیدانه ی بچه های مجتمع دنبال مطلب می گشتم و پیک های سال قبل را تصحیح میکردم دیدم بهتره به جای چرت و پرت هایی که توش نوشته شده از دانشمندان ایرانی بنویسیم که یکی از دوستان پرفسور حسابی را پیشنهاد کرد . رفتم یه سرچ کردم که مختصری از زندگینامه اش را بگذارم . و برای بار نمیدونم چندم شاید دهمین بار چشمم به اولین هاش خورد اولین هایی که تاسیس کرده . دوباره حس خنگی و بی عاری بهم دست داد و هنوز تو این حسم به نظرم خیلی خوبه نوجوونا همچین چیزایی را بخونن ویرایشش کردم برای پیکاشون کلا فکر میکنم خیلی بی درد بخورم یعنی به درد نمیخورم حس بی خود بینی پیدا کردم و نیز شرمندگی شرمندگی در برابر آدمهایی که خواستند و تلاش کردند خیلی چیزها را به امثال من به جوونا یاد بدن و ما کاهلی کردیم در یادگیریشون تلاش کردن درس زندگی کردن یاد بدن و افسوس که فقط چند روز تو ذهن ما باقی میمونه پرفسور حسابی را واقعا دوسش دارم . و از اون بیشتر مادرش را ستایش میکنم .مادرش واقعا نمونه است.البته من خودم مخالفم آدم به خاطر بچه اش انقدر به خودش سختی بده منظورم از اسوه بودنش رفتارش و تربیت بچه هاشه .کاش منم بتونم بچه هام را اون طوری تربیت کنم ....... یه چیز جالبی که کشف کردم این بود که استاد در تمام که نه ولی خب بیشتر عکس هایی که داشتند با کروات بودند و توی بعضی عکس ها که توی کتاب ها استفاده شده بود با ترفندهای خاصی شده بود که کرواتش را پنهان کنند واقعا به نظرم مسخره است به جای پنهان کردن کروات استاد اگر به همین اندازه تلاش میکرد نوجوون و جوونای امروز تفکر استاد را داشته باشند تا حالا موفق شده بودند . پشت کتاب فیزیک اول دبیرستانمون عکسی از پروفسور حسابی (البته با کروات) بود که فوق العاده قشنگ بود استاد با موهای سپید لبخندی به لب داشت که آدم را به زندگی امیدوار میکرد تو یه پارک و زیرش هم مختصری از زندگینامه اش بود . و حالا پشت کتاب فیزیک اول عکس استاد به قدر زشت چاپ شده که آدم بدش میاد نگاه کنه صورتش را یه جوری بد فرم دراز چاپ کردند که نگوووووووووووووو و توی زندگینامه اش هم قسمت هایی که مربوط به تحصیل در خارج بوده و دریافت نشان نمیدونم چی فرانسه بوده حذف شده. واقعا متاسفم برا این طرز تفکرهایی که گیر میدهند به یه کروات ....
![]()
![]()
![]()
(که خوب نشد اگه کسی بلده خوب درست کنه بگه لطفا)![]()
![]()
حرف هم میزدن انگار میخواستند همدیگر را تیکه پاره کنن
منم سعی کردم زیاد طرفشون نرم
نمیدونم چشون بود شب از هلو پرسیدم ولی خب طبق معمول بهم نگفت. در ضمن این شوشوی خواهرشوشو دومی با شوشوی خواهرشوشو سومی که تازه ازدواجیده انگار باهم مشکل دارن
خونه ی همدیگه نمیان
نمیدونم چرا .اعصابم خرد میشه وقتی هلو بهم چیزی نمیگه اما با بقییه حرف میزنه و بهشون راه حل میده بعد که من ازش میپرسم چه خبر بود میگه نمیدونم
کاملا مشخص بود یه طوری شده
تازه برادرشوشو هم نیومد. ما هم شام که خوردیم اومدیم .یه کمی گاهی به هلو حق میدم میگم خب شاید داماداشون با هم مشکل دارن یا دعوایی تو خانواده شون شده نمیخواد آبروشون بره بهم نمیگه نمیخواد بروشون پیش من بره ![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
آماده شده بود تقریبا 1 یا 2 بامداد جمعه بود که راه افتادیم .
| Design By : Night Melody |





